۰
تاریخ انتشار
چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۱۰
به بهانه اکران فیلم "بانو" با موضوع دفاع مقدس

دلتنگی های مادرانه

دلتنگی های مادرانه
ریحانه بناءزاده/ سرویس هنر خبرگزاری رضوی
بعضی آدمها زندگی مسیرشان را برای رسیدن به مقصد دچار پیچ و خم های زیادی می‌کند .در یک نگاه، سخت و ترسناک به نظر می رسد. اما من یاد گرفتم چطور در مسیر زندگی به ترسهایم غلبه کنم. ثریا قاسمی اینها را بالحنی آرام می‌گوید و بعد تصویر زنی را داریم که با لهجه شیرین اصفهانی درقاب تصویر می‌آید و می‌گوید: ((یکی از اقوام نزدیکمان که سالها بود در اهواز کار می‌کرد مریض شد و به همراه شریکش که یک جوان اهوازی بود به خانه ما که روستایی در اصفهان بود، آمدند.))

فصل اول
اعتماد پدر به آشنایش باعث شد که دخترک با شریک فامیلشان در سن یازده سالگی ازدواج کند و به اهواز برود و این طور می شود قطار زندگی این دخترک روستایی به سمت تقدیر حرکت می‌کند و در جدال با زندگی بزرگ  می شود.
سالن سینمایی پردیس هویزه پر است از علاقه مندان به مستند "بانو" هنوز مخاطب نمی داند که قرار است با چه مواجه شود. چهره زنی گندم گون را در قاب تصویر در کنار پیرمرد سفید موی می بیند که دارد از موفقیتهایش می‌گوید از اینکه کارش را با یک مرغ و خروس که به در خواستش خریده می شود شروع می‌کند و بعد تبدیل به مرغداری می‌شود و ازحوضچه‌های پرورش ماهی‌اش‌ می‌گوید و اینکه تولید کننده‌ها همیشه ضرر می‌کنند. دستان چروکیده "بانو"
روی فرمان ماشین است او جلوی کلاس قالیبافی توقف می کند. توی دلت احساس غرور می کنی که او بانویی است و پا به پای مردان کار می‌کند اما هنور ته دلت مطمئن هستی، قصه، فقط اینها نیست تااینکه بانو می گوید:(( بعد از تولد فرزندانم ابراهیم و اسماعیل و نسرین، آموزش خیاطی را فرا گرفتم و بعد در اهواز کارگاه خیاطی زدم. سال 1342 هجده ساله بودم که گواهینامه گرفتم. حالا یک خانواده بزرگ بودیم. دو پسر و چهار دختر آنقدر بزرگ شده بودند که می توانستند باری از روی دوش ما بردارند.)) تا اینکه وارد فصل تازه ای از زندگی می‌شوند. دوره ای که هیچ تصوری از آن نداشتند. 7 مهر 1358 اهواز با انفجاری مهیب در آتش لرزید و خبر هجوم دشمن دهان به دهان می چرخید هیچ موقع آنقدر مرگ را نزدیک وبین مردم ندیده بودم این را بانو می‌گوید و ادامه میدهد: (( سایه سنگین جنگ باعث شد بعضی از مردم تصمیم به ترک خانه هایشان بگیرند. بعضی از جوانها هسته مقاومت در محله ها تشکیل دادند. اسماعیل به همراه دوستانش یک گروه تشکیل دادند و برای مقابله با دشمن به ورودی‌های شهر رفتند. نسرین دخترم، عضو ستاد پشتیبانی جنگ شده بود.))

حضور خانواده در جنگ
اولین اتفاق غم انگیز می افتد و خبر مجروح شدن نسرین به گوش بانو می‌رسد او در این باره می گوید: (( نسرین مجروح شده بود و تمام بدنش در باند فرو رفته بود، نصف صورتش نبود
تکه‌ای از زبانش رفته بود. اوضاع جسمی نسرین خوب نبود و مجبور شدیم نسرین را برای درمان به اصفهان ببریم و به دایی‌هایش سپردیم وبه خاطر اوضاع نابسامان دوباره به اهواز برگشتیم .))
وی به همراه تعدادی از زنان، ستاد بازسازی وسایل رزمندگان را به دلیل کمبود وسایل راه می‌اندازند. اسماعیل در سالهای اول جنگ فرمانده گردان کربلا می‌شود و ابراهیم هم درس را رها می‌کند و در لشگری دیگر آرپی جی زن می شود. همسرش که کارمند شرکت نفت است حالا به کار حمل و نقل گردان کربلا مشغول می شود. بانو ادامه میدهد:((دوم آذر ماه 1360 در عملیات طریق القدس، ابراهیم و اسماعیل در عملیات بودند بیش از یک ماه گذشت اما هیچ خبری از بچه ها نداشتم.تا اینکه اسماعیل خبر شهادت ابراهیم را آورد. شهادت ابراهیم برای همسرم خیلی سخت بود و او را به اسماعیل حساس تر کرد.))
از ضبط صوتش می‌گوید: (( بعد از شهادت ابراهیم برای اینکه مادرهای دیگر دلتنگیهای مرا تجربه نکنند ضبط صوتی خریداری کردم و در روزهایی که با وانت تدارکات یا امدادگر به خط می بردم با همان ضبط صوت صدای رزمندگان راضبط می کردم و به خانوادهایشان می رساندم.))
قربانگاه
عملیات خیبر اولین عملیاتی بود که صدام از سلاح شیمیایی استفاده کرد و اسماعیل هم شیمیایی می شود دور گردنش تاول میزند و بعد از گذراندان دوره درمان دوباره به جبهه
برمی گردد و این بار در عملیاتی دیگر ابراهیم دستش را از دست میدهد و بعداز آن واقع دوباره اسمایل به منطقه بر میگردد .همچنین به علت شیمیایی شدنش دو فرزند  اسماعیل عقب مانده به دنیا می آیند. چندماه بعد پای اسماعیل زیر تانک میرود و قطع می‌شود. این هشتمین بار بود که اسماعیل مجروح میشد.اسماعیل ذره ذره قربانی می‌شود تا اینکه دربصره به شهادت میرسد و جسدش مفقود الاثر می شود. بانو میگوید: (( وقتی مطمئن شدم اسماعیل به شهادت رسیده است دیگر دنبال جسد حاج اسماعیل نگشتم.  با اسماعیلم 12 سال تفاوت سنی داشتم برای همین او او فقط فرزندم نبود دوست و همراهم بود.)) بعد از شهادت اسماعیل تنها پشتوانه بانو که همسرش است به خاطر شهادت اسماعیل بیمار می شود و راهی بیمارستان می شود.
روز وصل
روز وصل دریک روز بهاری اسماعیل به خانه برگشته بود چیزهای زیادی تغییر کرده بود اما مهم تر از همه آدمها خیلی عوض شده بودند. "بعد از 18سال مثل یک بچه قنداقی در آغوشم گرفتم" اینها را بانو می‌گوید.
بانو باتمام فراز و نشیبها اما همچنان با اقتدار زندگی می کند واین بار در کنار فرزندان سرزمینش است و گره از کار آنها می گشاید. بانو عکس یادگاریش را با ذوق وشوق در آخر فیلم کنار سنگ قبرش می‌گیرد که نوشته شده است: عصمت احمدیان مادر شهیدان اسماعیل و ابراهیم فرجوانی.
کد مطلب ۴۶۷۱۰
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما