۱
تاریخ انتشار
پنجشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۰۷
نگاهی به دو شخصیت هم وزن فیلم «متری شیش ونیم»

قهرمان و ضد قهرمانی که در مرزهای هم تردد می کنند

مینا چوپانی
قهرمان و ضد قهرمانی که در مرزهای هم تردد می کنند
مینا چوپانی/سرویس هنر خبرگزاری رضوی
پلیس حرفه ای سنگدل و مجرم حرفه ای مهربان دو ستون اصلی فیلم سینمایی«متری شیش و نیم» به کارگردانی سعید روستایی هستند؛ دو شخصیتی که بی شک قابل ارجاع خواهند شد و در سینمای ایران جا پای خود را به عنوان دو عنصر پیشبرنده داستان از روایتی کمتر شنیده شده، به ثبت می رسانند. موضوع فیلم که در ژانر پلیسی طبقه بندی میشود، تلاش سرگرد صمد مجیدی برای یافتن یکی از تولیدکنندگان و توزیع کنندگان کلان شیشه به نام ناصر خاکزاد و رسیدگی به پرونده اوست. این نوشته شرحی بر داستان فیلم یا بررسی فرم روایی و تکنیکی اثر نیست، بلکه اشاره ای است به دو موضوع حاشیه ای فیلم که حضور پر رنگی در پس زمینه دارند: مرگ و عقده. در آغاز فیلم مرگ پاسخی است برای گریز، در پایان مرگ پاسخی است به عقده های بدخیم ناصر خاکزاد، و در میانه که ما از پیشینه یکی از شخصیت ها (پلیس داغدار فرزند با بازی هومن کیانی) مطلع می شویم، مرگ زخمی است بر دل انسانی برای مبارزه با جرم.


در سکانس افتتاحیه فیلم با مرگ هول انگیزی مواجه می شویم تا شروعی باشد برای دیدن تصاویر واقعی از جهان معتادان و فروشندگان مواد مخدر؛ پیرنگی که در ادامه با کنش های دو پلیس داستان پیوند می خورد. با وجود آنکه دنیای بیرحم مواد مخدر و بدبختی خانه سوزی که بر مصرف کنندگان آوار شده مقابل چشمانمان نقش می بندد اما اعدام ناصر خاکزاد تماشاگر را راضی نمی کند؛ نه از جهت نسبت مجازات با جرم، بلکه به این خاطر که تکه ای از وجود مخاطب درگیر این خواستن و نتوانستن برای نجات ضدقهرمان است، تجربه ای که شاید پس از مرور اخبار روزانه در صفحه حوادث روزنامه به دست نیاید. در تقابل این انتقام کشی جامعه از یک نفر، انتقام کشی مجرمان از یک پلیس(مرگ کودک پلیس در جریان گروگانگیری) جان را به درد میآورد و سنگین میکند، اما چنانکه در دیالوگی بین ناصر و بازپرس بازتاب می یابد، باز هم اعدام ناصر خاکباز پایانی بر جرم یا عبرتی برای سایر مجرمان (همچنان که برادر ناصر با آگاهی از سرنوشت برادر پا در مسیر او می گذارد) نخواهد بود. لئون تالستوی نویسنده بزرگ روس بعد از آنکه از سرکنجکاوی به تماشای مجازات اعدام فردی می نشیند، می نویسد: «وقتی دیدم که سر از تن محکوم جدا شد و در سبد افتاد با تمام وجودم دریافتم که هیچ نظریهای در زمینه حفظ نظام موجود قادر نیست چنین عملی را توجیه کند.»
اما شاید بسیاری از ما با این نگاه تولستوی موافق نباشیم، شاید برخی از ما «متری شیش و نیم» را فیلمی بدانیم که با پیش کشیدن رابطه متقابل بزهکاری و عقده هایی که از  محدودیت سر باز می کنند، دستی دوباره به کلیشه ها برده است. اما مسئله ای که فیلم نظر ما را به آن جلب می کند، آن هم در دیالوگ بازپرس با ناصر خاکزاد که دارد قصه عقده های کودکی اش را بازگو می کند، دقیقا همین نکته است. بازپرس صحبتهای خاکزاد را می بُرد و می گوید: گوش من از این حرفها پُره! خاکزاد ناامید و با تسخر می گوید:
بمیرم برای گوش هاتون! تکرار ریاضی وار برخی علت و معلول ها از موجودیت آن ها چیزی کم نمی کند. شاید گوش ما هم مانند بازپرس فیلم از شنیدن بزهکاری حاصل فقر پر شده باشد و خسته باشیم که همه چیز را به فقر و محلات محروم ربط بدهیم، اما مگر این حقیقت هر چند به تکرار و تکرار گفته شود، اهمیت خود را از دست می دهد؟ حضرت علی(ع) معتقد است «فقر مرگ بزرگتر است» و در جایی دیگر می گوید: «از هر دری که فقر وارد شود از در دیگر دین خارج شود.» این محرومیت قابل کتمان نیست. ناصر خاکزاد در محلهای فقیر و جرم خیز بزرگ شده و بعد از مرگ برادر بزرگتر عهده دار خانواده شده است؛ سرپرستی که همه عقده هایش را به میدان آورده تا به بهترین شکل به زعم خودش مسئول باشد. این عقده او را به حرکت درمی آورد.

جمله ظریف و قابل توجه ای که ناصر به وکیلش می گوید، نشان از اشراف او به خواستگاه غیر قابل انکارش دارد و تنفر دائمی از این خواستگاه. او خود را نمی تواند فراموش کند، حتی اگر 5 سال مثل شاه زندگی کرده باشد، (دیالوگ خاکزاد) اما امید دارد که این فراموشی به سراغ خانواده اش بیاید. اما افسوس، زمانی که در می یابد آن ها نیز به شرایط تحمیلی تن داده اند و برای تغییر آن خسته اند. ناصر خاکباز ظاهرا از مرگ هراسی ندارد، او در پایان راهش تنها تلاش دارد از مصادره اموال خانواده اش جلوگیری کند، چرا که او خود یک فدایی است. خواهرزاده هایش را به خارج کشور فرستاده تا رستگار شوند. از همین سو از مصادره اموالش بیشتر از اعدام غمگین می شود، حالا همه چیز دود می شود و زندگی او با زندگی هزاران معتاد تفاوتی ندارد. برای او که در ابتدای فیلم از زندگی دست شسته، این تاوان سختی است. عده ای از راه رسیده اند و او را از مرگ نجات داده اند تا دوباره جانش را بستاند، ولی اینبار برای تباهی زندگی هزاران معتادی که از آشپزخانه او تغذیه کرده اند.


اما این قاچاقچی حرفه  ای ترسناک ابعاد دیگری نیز در وجود خود دارد، در جای جای فیلم می توان رگه هایی از مهربانی و عطوفت او را دید. دلسوزیش در برخورد با پسری که مواد مخدر پدر سنگدلش را به گردن می گیرد، یا دلتنگی برای عشقی که از او تیپا خورده است و به تایید از همین نامزد غیررسمی اش او مهربان است. اما این تولید کننده کلان شیشه برای مشتریانش مهربانی و دلسوزی ندارد، چرا که در فلسفه او وجود معتادان حاصل کار او نیست و حتی دلیل بازپرس مبنی بر تولید بیشتر شیشه، کاهش قیمت و مصرف کننده بیشتر را نمیپذیرد و نا دانسته با تمسخر می پرسد: «اینها رو من معتاد کردم؟» گویی می خواهد برساند برخی افرادی بالقوه معتاد هستند.
با توجه به اینکه محوریت اصلی داستان« ناصر خاکزاد» است می توان بیشتر از او سخن گفت، اما در آن سو پلیسی حرفه ای، قاطع و مصمم به نام صمد ایستاده است، قهرمانی در مقابل ضد قهرمان داستان که از زندگی شخصی اش چیز زیادی نمی دانیم، اما شخصیت حرفه ای جالب توجهی دارد که یکی از پایه های اصلی تضاد در این اثر هنری
و این یادداشت است.



صمد پلیسی حرفه ای است که به خوبی از تمامی افراد اعتراف می گیرد تا به تولید کننده ای برسد که همه از او نام می برند، اما اثری از او نیست. سبک و سیاق اعتراف گیراش آزار دهنده است، اما به نظر چاره ای نیست! بدون شک قاطعیت در مواجه با بزهکارانی که مواد مخدر تمام سلول های مغزشان را پر از کاهلی و شیطنت کرده، سنگدلی می خواهد. این خصیصه تا زمانی که در ارتباط با مجرم است، آزار دهنده به نظر نمی آید و به حساب سیاق کاریش نوشته می شود، اما زمانی که با همکار و سرباز زیر دستش چنین میکند، روی دیگر سکه را نشان میدهد تا باری دیگر از ساخت جهانی سیاه و سپید سر باز بزند و قهرمان داستان نیز خاکستری شود. پیش تر گفتیم که اثرگذاری محرومیت از هر نوعی در زایش عقده قابل کتمان نیست، این عنصر را در شخصیت صمد نیز می توان جستجو کرد، او با تمام قوا برای تحقق بلندپروازی هایش به میدان آمده است. عقده های صمد نیز در تحقیر افراد و همچنین در قدرت طلبی اش تبلور می یابد. در ادامه داستان پای صمد در تله ای گیر میکند، که حاصل همان سکانس تحقیر همکارش در مقابل سربازان و مجرمان است. اتهامی که از جانب خاکزاد به او وارد می شود، در مسیر داستان فرصتی برای نقش آفرینی پلیس دیگر را فراهم می کند؛ پلیسی اخلاقگرا تر از صمد که حالا می تواند رنجی را که صمد در عدم حمایتش در گزارش تعقیب و گریز ابتدای فیلم و  زجر دادن او برای اعتراف گیری از ناصر خاکزاد در فقره قتل کودک بر او تحمیل کرده، تلافی کند. این دومی خود دال بر مهربانی ناصر خاکباز است که صمد از این نقطه ضعف برای اعتراف گیری از او استفاده می کند و دالی دیگرست بر سنگدلی صمد از رنج جان سوزی که بر همکار تحمیل میکند با آب و تابی که به روایت می دهد. سرگرد صمد مجیدی در آغاز داستان بر خلاف همکارش نمی خواهد زیر بار باهوش بودن ناصر خاکباز برود و تنها او را خوش شانس می داند. به شکل مبارزه جویانه ای معتقد است که خلاف کاران نمی توانند باهوش باشند و تنها خوش شانس هستند.
صمد پلیسی قاطع و مصمم است و زیر بار رشوه میلیاردی ناصر نمی رود. گرچه تظاهر می کند که وسوسه شده اما از یک جایی ناصر هم متوجه می شود صرفا وسیله بازی اوست. صمد نیز عقده هایی دارد که او را به حرکت واداشته اما در تقابل با ناصر خاکباز. اشتباه صمد در شیوه اجرا است. قدرت طلبی و منافع شخصی از او پلیسی اخلاقگرا نمی سازد، در مقابل همکارش که زخم خورده و خشمگین است اما سنگدل نیست. اینجا درست همان مرزی است که محو شده و انسانی معاصر فارغ از همه طبقه بندی های ذهنی خارج از جهان واقعیت به نمایش گذاشته می شود، با همه نقاط ضعف و قوت. پس انتظاری برای خلق یک ابرقهرمان متعالی یا ضد قهرمان شرور و بی وجدان شل نمی گیرد. فیلم متری شیش و نیم بازنگری است به تمام تعابیر ما از کلیشه ها و ضد کلیشه ها در ابعاد رفتارهای انسانی با دو شخصیت هم وزن که تا پیش از این در سینمای ایران پا به عرصه وجود نگذاشته بودند.
 
 
 
کد مطلب ۴۰۸۰۸
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما