۰
تاریخ انتشار
دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۱۳
یادداشت های جشنواره فیلم فجر: سرخپوست

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
تکتم حسین پور/سرویس هنر خبرگزاری رضوی
سال ۱۳۴۷- درست در روزی که قرار است زندانی در جنوب کشور برای گسترش باند فرودگاه تخریب شود، یکی از زندانیان گم می شود. رییس زندان، سرگرد نعمت جاهد باید تا پیش از غروب و زمان تخلیه، این زندانی را پیدا کند و...   
 
 
سرخپوست، دومین اثر بلند نیما جاویدی، جهش بزرگی در پرونده فیلمسازی اش محسوب می شود. فیلمی از جنس سینما، کم نظیر( و شاید حتی بی نظیر) در سینمای ایران، با یک فیلمنامه دقیق و بی عیب و نقص و ریزه کاریهای تحسین برانگیز در کارگردانی و بازیگری، فیلمبرداری، قاب بندی های چشم نواز سینمایی و موسیقی فوق العاده ای که بخش مهمی از بار دراماتیک و معنایی فیلم را به دوش می کشد. همه اینها دست به دست هم داده اند تا اثری را رقم بزنند که به عقیده من نه تنها بهترین فیلم جشنواره امسال که یکی از ده فیلم برتر سینمای ایران است.  



تقابل قهرمان و ضد قهرمان( در اینجا زندانی و زندانبان) بن مایه ای اسطوره ای است به قدمت تاریخ بشر که در سینمای جهان بارها دستمایه ساخت آثار مختلفی قرار گرفته که بخشی از آنها فیلمهایی با موضوع فرار از زندان یا اصطلاحا "فیلمهای زندانی" هستند که به دلیل هیجان و تعلیق ذاتی شان، همواره طرفداران زیادی در جهان داشته اند. از شاهکارهایی همچون رستگاری در شاوشنگ به کارگردانی فرانک دارابونت که سالهاست در صدر لیست بهترین فیلمهای تاریخ سینما در imdb( معتبرترین سایت سینمایی جهان) قرار دارد تا اثار شاخص دیگری همچون پاپیون، حفره، فرار از آلکاتراز، بازداشتگاه ۱۷، فرار به سوی پیروزی
و.... آثاری که علاوه بر عنصر تعلیق و کشمکش، در لایه های عمیق ترشان می شود مفاهیم اخلاقی و دینی قابل تاملی را ردیابی نمود و دلیل ماندگاری شان همین مفاهیم انسانی است که فراتر از مرزبندی های سیاسی و جغرافیایی قرار گرفته و مخاطب را با شخصیتهای داستان همراه می کند.

 معمولا هنگام تماشای فیلمهایی از این دست، همه ما به دلیل ویژگی ذاتی و فطری مان با زندانی بیگناه همراه می شویم و آرزو می کنیم موفق به فرار شود. اما آنچه سرخپوست را از اغلب آثار مشابهش متمایز ساخته جابجایی قهرمان و ضد قهرمان در طول داستان و حس همذات پنداری است که مخاطب به تناوب با هر دو سوی ماجرا احساس می کند تا جایی که حتی در لحظاتی با زندانبان همراه شده و دلش می خواهد زندانی را گیر بیندازد! چنین اتفاقی نشان از هوشمندی فیلمنامه نویس در خلق شخصیتهای دراماتیکی دارد که با دقت و جزییات مینیاتوری پرداخت شده اند و به مدد بازیهای خوب بازیگران به ویژه بازی درخشان نوید محمدزاده روی پرده جان گرفته اند.( حتی در مورد احمد سرخپوست، زندانی گم شده ای که تا انتهای فیلم او را نمی بینیم اما حضور سایه وار و پررنگش در تمام لحظات فیلم کاملا حس می شود)

نعمت جاوید یک شخصیت عمیق، چند بعدی و دارای وجوه مختلف انسانی است که این ویژگیها را نوید محمدزاده با کمک طیف وسیعی از قابلیتهای بازیگری اش به نمایش گذاشته. از کنش های بیرونی( مانند خشم و عصبانیت یا شادی، آنجا که خبر انتخابش به ریاست شهربانی را می شنود و داخل اتاقی می شود، در را می بندد و سعی می کند بی صدا هیجان و خوشحالی اش بابت این خبر را بیرون
بریزد که اشاره ای ضمنی است به بخشی از شخصیت او که به خاطر غرورش نمی خواهد و نمی تواند احساساتش را بروز دهد، ویژگی که بعدتر در دیالوگش با دختری که دوستش دارد درباره خجالتی بودنش به آن اشاره می کند) و برخی لحظه ها با کنش های درونی، زیر پوستی و ظریف(  آنجا که به قورباغه تلف شده احمد سرخپوست نگاه می کند یا وقتی با عصبانیت بر سر دختر خردسال احمد فریاد می زند، بچه از ترس خودش را خیس می کند و جاهد بی آنکه حرفی بزند پشیمانی و دلرحمی اش را تنها با یک نگاه و تغییری در حالت چهره اش نشان می دهد و بالاخره نگاههای پایانی اش از شکاف مخفیگاه زندانی که تصمیم گیری نهایی اش را کاملا معنادار و پذیرفتنی جلوه می دهد.) همین ریزه کاریها و جزییات است که سیر تحول شخصیت جاهد را باورپذیر و او را به یکی از قهرمان- ضد قهرمانهای ماندگار و دوست داشتنی سینمای ایران بدل می کند. جاهد پر از تناقض است. تناقضهایی که به شخصیت او بار دراماتیک فوق العاده ای بخشیده. از یک سو نظامی کارکشته و سختگیری است که هیچ نافرمانی و بی نظمی را تاب نمی آورد و از سوی دیگر عاشقی خجالتی که توانایی ابراز محبت به دختر مورد علاقه اش را ندارد و برای ابراز علاقه اش موسیقی عاشقانه ای را از بلندگوی زندان پخش می کند(و یکی از زیباترین سکانسهای سینمایی را رقم می زند). همین تناقضهاست که جاهد را از تیپ تکراری زندانبان خشن و بی رحم به انسانی قابل درک، قابل احترام و حتی دوست داشتنی بدل نموده تا جایی که مخاطب همانقدر که نگران فرار زندانی است، با زندانبان نیز احساس نزدیکی و همذات پنداری دارد و در سکانس
پایانی که نقطه اوج داستان هم هست، با تمام وجود دلش می خواهد جاهد زندانی را رها کند و رهایی و رستگاری برای هر دو قطب ماجرا اتفاق بیفتد.  

دومین فیلم بلند نیما جاویدی جزو معدود آثار جشنواره امسال است که فرم و محتوایش در هماهنگی کامل هستند. یک اثر کاملا سینمایی که تماشای آن برای مخاطب عام سرگرم کننده و برای مخاطب خاص و جدی تر سینما همراه با لذت کشف و رمزگشایی است. سرخپوست مملو از جلوه های بصری است که به خوبی در تار و پود اثر تنیده شده و در هیچ لحظه ای از فیلم بیرون نمی زنند. از قاب بندی های زیبای سینمایی تا میزانسن های دقیق و حساب شده به ویژه در سکانس های داخلی زندان و جزییاتی که در طراحی صحنه و لباس و رنگ مورد توجه قرار گرفته که همه در خدمت درام هستند. جزییاتی نظیر نقاشی روی دیوار سلول، انتخاب رنگ لباس دختر و تضادی که حضور لطیف و زنانه اش با فضای خشن و مردانه زندان ایجاد کرده، کاربرد دراماتیک واکس در بخشهای مختلف، استفاده از قورباغه احمد سرخپوست و حتی مدادی که دختر برای یادداشت روی نقشه به جاهد می دهد و همه آنها علاوه بر نقش پررنگشان در پیش برد درام و روایت، در انتقال بار حسی و معنایی مورد نظر فیلسماز و سیر تحول شخصیت جاهد نیز تاثیر قابل توجهی دارند.
  جاویدی در سرخپوست( که چه نام با مسمایی است) دوئلی نفس گیر را با صبر و حوصله و جزییاتی در خور توجه طراحی کرده. دوئلی میان زندانی و زندانبان که هر دو قابل احترام، دوست داشتنی و گاه ترحم انگیزند. در طول داستان گاهی کفه ترازو به نفع یکی از آنها سنگین تر می شود، گاهی احتمال گیر افتادن
زندانی بیشتر می شود و گاه زندانبان در موضع ضعف قرار می گیرد و بالاخره در انتها هر دو به تعادلی آرامش بخش دست می یابند. از منظری دیگر این دوئل نه میان جاهد و سرخپوست که کشمکشی است میان جاهد با خودش و تناقضهای درونی اش که بالاخره به آنها غلبه می کند. به نظر می رسد فیلمساز در لایه های زیرین فیلمنامه نیم نگاهی هم به کهن الگوی سفر قهرمان داشته و با حذف عمدی یک طرف این مبارزه قصد داشته قهرمان دوست داشتنی اش را راهی سفری درونی کند تا با خود و نیروهای متضاد درونش به آشتی برسد. سفری که جلوه های بیرونی اش نه تنها در تغییر رفتار و منش جاهد که حتی در ظاهر و سر و شکل او نیز اتفاق افتاده است.( سرخی چهره جاهد از عصبانیت و آفتاب سوختگی که به نوعی ظاهرش را شبیه یک سرخپوست نشان می دهد، تغییر لباسش از اونیفرم نظامی به کت و شلوار، سرفه های پیاپی بعد از گاز اشک آور که تداعی کننده حس خفگی و تنفر او از فضای زندان و میل درونی اش به آزادی است، که همان خواسته سرخپوست است و...) نشانه هایی که هر لحظه شباهت میان او و سرخپوست را افزایش می دهد و این مفهوم را به ذهن القا می کند که جاهد و سرخپوست به مرور زمان با هم یکی شده اند. چه بسا زندانی گمشده ای در کار نباشد و گمشده واقعی بخشی از وجود جاهد است که با دنبال کردن سرخپوست بالاخره آن را می یابد و همان اتفاقی رخ می دهد که خیلی قبل تر در دیالوگی میان او و دختر اشاره ای گذرا به آن شده است، آنجا که به دختر می گوید:« زندان رو با مهربونی نمیشه چرخوند.» و دختر پاسخ می دهد:« با مهربونی جهنم رو هم میشه چرخوند».
 
کد مطلب ۳۹۵۶۷
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما