۰
تاریخ انتشار
يکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۳۲
نگاهی به فیلم مغزهای کوچک زنگ زده آخرین ساخته هومن سیدی

رستگاری در بیغوله های ناکجا آباد

رستگاری در بیغوله های ناکجا آباد
تکتم حسین پور/سرویس هنر خبرگزاری رضوی
درست همان وقتی که در خانه های لاکچری مان جلو تلویزیون شام می خوریم یا در هوای دونفره زیر باران قدم می زنیم، جایی توی همین دنیا عده ای برای زنده ماندن در کثافت دست و پا می زنند. آدمهایی که همیشه توی قاب تلویزیونمان دیده ایم شان. اراذل و اوباشی با هیبت ترسناک، گولاخ هایی نخراشیده با کلکسیونی از جای زخم های عمیق و خالکوبی های هولناک که نادم و پشیمان، مثل گوسفندهایی رام به صف شده اند و سعی می کنند خودشان را از نگاه بی رحم دوربین های تلویزیونی پنهان کنند. آدمهایی که در نگاه بی تفاوت جامعه هویت و موجودیت شان را از دست داده و حتی نام مستقلی ندارند و افکار عمومی همه شان را با نام مشترک اشرار می شناسد و کمتر کسی می داند تا پیش از به صف شدنشان جلو دوربین بر آنها چه گذشته. هومن سیدی در "مغزهای کوچک زنگ زده" دوربینش را وسط زندگی همین آدمها کاشته و با نگاهی موشکافانه به زوایای تاریک زندگی شان سرک کشیده و از این آدمهای طرد شده و تیپا خورده تصویری به شدت واقعی و باورپذیر به نمایش می گذارد، انگار گله ای گوسفند یکرنگ و یک جور ناگهان به زبان آمده و به شخصیتهایی زنده و واقعی و به شدت قابل ترحم بدل شده اند که دستمان را گرفته و با خود می کشانندمان به عمق باتلاقی که در آن دست و پا می زنند جوری که چاره ای نداریم جز دیدنشان و این بار نه در قاب تلویزیون که از فاصله ای نزدیک، خیلی نزدیک.


هومن سیدی پس از آفریقا، سیزده، اعترافات ذهن خطرناک من و خشم و هیاهو که تقریبا همگی درونمایه های روانشناسانه داشتند، این بار به سراغ مضمونی رفته که مولفه های جامعه شناسانه اش پررنگ
تر است اما همچنان در لایه های عمیق ترش می توان همان مولفه های آشنای روانکاوانه در آثار پیشین فیلمساز را ردیابی کرد. سیدی برای نخستین بار در سینمای ایران از فاصله ای نزدیک به زندگی قشری از جامعه پرداخته که برای اغلب ما، چه مسئولان و چه مردم عادی، نهایتا صورت مسئله ای است که باید پاک شود و به این سادگیها حل شدنی نیست. شاید در نگاه اول مغزهای کوچک صرفا فیلمی تلخ و سیاه- یا به اصطلاح رایج این روزها- سیاه نما به نظر برسد و سوالی در ذهن اغلب مخاطبانش ایجاد کند که فیلمساز با به تصویر کشیدن این حجم از فلاکت و تباهی چه هدفی را دنبال می کند؟ در پاسخ به این گروه باید گفت آنچه در مغزهای کوچک با آن مواجهیم تنها بخش کوچکی از واقعیتهای تلخی است که هر روز بیخ گوشمان رخ می دهد و از آن بی خبریم، یا وانمود می کنیم از آن بی خبریم و اگر رسالت فیلمساز را نشان دادن بخشی از واقعیتهای اجتماعی بدانیم باید اذعان کرد هومن سیدی وظیفه اش را به خوبی انجام داده و به هدفی که دنبال می کرده رسیده است.

Image result for ‫مغز های کوچک زنگ زده‬‎
مغزهای کوچک زنگ زده از استانداردهای بالایی برخوردار است. از طراحی صحنه و گریم و فضاسازی تا میزانسن های درست، تدوین و کارگردانی که به هیچ وجه خودنمایانه و ادایی نیست و بازیهای خوب و قابل قبول بازیگران، همه در خدمت باورپذیری داستان قرار گرفته اند. اما در کنار همه این نکات مثبت، مهمترین ویژگی مغزهای کوچک نغلطیدن به ورطه شعار زدگی های سطحی و بی مایه است. آن هم در حالی که ایده اولیه اش کاملا این پتانسیل را داشته که گرفتار شعار و وعظ و خطابه شده یا از آن طرف بام بیفتد و تبدیل شود به ملودرامی پر سوز و گداز. اما سیدی با هوشمندی
این نکته را دریافته که خودِ واقعیتِ زندگی این آدمها آنقدر تلخ و کوبنده هست که نیازی به لفت و لعاب بیشتر نباشد. کافی است واقعیت را دراماتیزه کنی و به تصویر بکشی. واقعیتی که مجموعه ای است از خوشی های کوچکی مثل رقصیدن با آهنگ کنایه آمیز" خوش می گذره؟" در سکانس افتتاحیه، شنا کردن در کانال آب و حمام آفتاب گرفتن توی وان اسقاطی تا اتفاقات به شدت هولناکی که در آشپزخانه تولید مواد می گذرد یا درگیری مسلحانه با پلیس، دعواهای ناموسی و قمه کشی و خفه کردن خواهر و.... فیلمساز حتی اسامی شخصیتها را طوری انتخاب کرده که بار دراماتیک بیشتری به داستان ببخشد و در خدمت پیامی باشد که قرار است منتقل شود. دقت کنید به تشابه ها و تفاوتهایی که در معنای اسامی آدمها با ویژگی های رفتاری و موقعیت اجتماعی شان وجود دارد. شکور نان آور خانه است و کمترین خلافش تولید مواد است. شهره بی آبرویی کرده و شهروز نوجوانی است که خیلی زودتر از آنچه که باید بزرگ شده و احتمالا قرار است سردسته یا چوپان بعدی گوسفندان باشد. در این میان شاهین تنها نقطه روشن داستان است و بالاخره اوست که برای پرواز خیز برمی دارد. قصه با شاهین شروع می شود وقتی سعی می کند دستگاه پخش کامیون اسقاطی توی خرابه را ردیف کند و بالاخره هم موفق می شود و با تمام وجود در شادی بقیه شریک می شود در حالی که با صدای خواننده همراه شده اند و سوالی دو پهلو را تکرار می کنند« خوش می گذره؟بله!» فیلم از این قبیل لحظات کم ندارد. لحظاتی که همچون چراغی چشمک زن در جاده ای تاریک و پر از ترس و دلهره برای لحظه ای دلمان را گرم می کند که شاید راه خلاصی وجود داشته باشد. مثلا آنجا که
شاهین خواهرش را راهی می کند، کودکی را از یتیم خانه شکور نجات می دهد، یا در انتهای داستان وقتی ماموران را خبر می کند و باعث می شود تماشاگر نفس راحتی بکشد و اندک امیدی در دلش روشن شود که شاید بشود کاری کرد. مغزهای کوچک زنگ زده قصه آدمهای بی شناسنامه و فراموش شده ای است که نه می دانند که هستند و از کجا آمده اند و نه حتی خودشان برای خلافکاری هایشان توجیه قابل قبولی دارند. فرقی هم نمی کند این کار خلاف قمه کشی است یا خفه کردن خواهرشان به خاطر بی ناموسی. در دنیای آدمهای فیلم نخستین اولویت، زنده ماندن به هر قیمتی است. اینجا قانون جنگل حکمفرماست. در سطوح بالاتر جنگ بر سر قدرت است و هر چه به لایه های پایین تر می رویم این مبارزه به کشتن برای فرار از گرسنگی و تلاش برای زنده ماندن شبیه تر می شود. شاید بتوان این گروه کوچک را نمونه ای از یک جامعه بزرگتر به حساب آورد که در سطوح بالای آن عده ای بر سر قدرت می جنگند و در سطوح پایین تر عده ای بیگناه قربانی می شوند. با این تفاوت که اینجا حتی فردی مانند شکور که در راس هرم قدرت نشسته، خود قربانی شرایطی است که جامعه بزرگتری برایش رقم زده. با چنین پیش فرضها و در چنین بستری کنش های شخصیت های قصه کاملا باورپذیر و واقعی است و می شود به دنیای آنها نزدیک شد و حتی با جنایتکارترینشان همذات پنداری کرد. در یک جامعه معیوب نه فقط گرگها در پوستین گوسفند ظاهر می شوند که گاه جبر اجتماعی گوسفندان را هم به سمت و سویی سوق می دهد که برای زنده ماندن چاره ای نداشته باشند جز اینکه در پوست گرگ ظاهر شوند. در پایان فیلم سوالی که احتمالا ذهن مخاطب را قلقلک می دهد این است که مقصر کیست؟
کد مطلب ۳۶۰۰۲
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما