۰
تاریخ انتشار
پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۵۸
دقایقی با دو زائر کربلا و مشهد؛

داستان یک عکس

مصطفی دالایی
داستان یک عکس
 اسمش مسعود و شهرت محسنی
از خستگی راهپیمایی های اربعین
لحظاتی در فرودگاه نجف اشرف
هر دو خوابشان برده بود
سر بر صورت و شانه ی دیگر
بلند گو مرتب نام چند نفر را اعلام می کرد که برای آخرین بار هست صدایشان می کند
و از پرواز جا خواهند ماند
 و باید هرچه سریعتر به گیت خروجی بروند
با خودم گفتم
نکند
آن اسامی مربوط به
همین دو نفر باشد
که خسته خوابیده اند
با انگشتانم
آرام  چند ضربه به شانه مرد زدم
دیدم
نخیر خیلی عمیق بخواب رفته
دوباره
چند ضربه محکم تر به شانه اش نواختم
چشم هایش را باز کرد
گفتمش
بلندگوی سالن مرتب اسامی چند نفر رو تکرار می کند شماها مورد خطابش نیستید؟
با شنیدن اسامی از بلندگو
گفت نه ما شهر دیگری می رویم
گفتمش
تلفنت رو بمن بده
تا از طرق واتس اپ یا تلگرام برایتان عکس های تان را بفرستم
تعجب کرد
گفتم
موقعی که خواب بودید
ازشما عکس گرفتم
عکس ها را نشان شان دادم
گفت: وای
تمام مدت مشغول عکاسی از ما بوده ایی
گفتم نه
تمام عکس ها را در یکی  دو دقیقه گرفتم
از عکس ها خوشش آمد
و به خانمش هم نشان داد
می گفت
می رویم مشهد برای زیارت
ساکن آلمان بود
از همسرش هم خواسته بود
که او هم بیاید آلمان
خانم فعلاُ
نپذیرفته بود
به مزاح در گوشش گفتم
 بزور
ببرش
فوری برای خانمش گفت که
ایشان چنین حرفی زده
دوباره در گوشش گفتم
بیاندازش داخل یه گونی و ببرش
ولی این جمله رو دیگر برای خانمت نگو
لبخندی زد و
گفت  پناه بر خدا
لحظاتی بعد
بلندگو
از مسافران مشهد خواست که برای سوار شدن هواپیما
به گیت چهار مراجعه کنند
از جای بلند شدند و از من بابت عکس ها تشکر کردند
و خدا حافظی و التماس دعا به یکدیگر...
 
کد مطلب ۳۵۹۶۴
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما